سلام.
تقریبا سه سال از کار روی این وبلاگ میگذره .
توی روزای خیلی قشنگی کارم رو شروع کردم.
با دوستای نازنینی کارم رو ادامه دادم.دوستای گلم طیبه و هدی عزیزم.
خوب یا بد کارم رو ادامه دادم.
حالا توی روزای بدی دارم این وبلاگ رو برای همیشه رها میکنم.
با اینکه خیلی برام خاطره داشته.
ولی دیگه نمی خوام روی این وبلاگ کار کنم.
با دلی خیلی خسته و شکسته این وبلاگ رو برای همیشه تعطیل می کنم.
ولی یه وبلاگ دیگه رو شروع کردم که اونجا خیلی آرامش دارم.موزیکش روحمو آروم میکنه. ولی دل شکستمو هیچی آروم نمی کنه.
اگه کسی دوست داشت خوشحالم میکنه به پائیز خاطره ها سری بزنه.
http://paeezerangi.blogfa.com/
موفق باشین و سربلند.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط سحر
|
تو نیستی که ببینی، چگونه ، دور از تو
به روی هر چه درین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده ست
تو نیستی که ببینی، دل رمیده ی من
به جزء تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست
نمی خواهم چنان بی نیاز باشم
که تصور کنم خود به تنهایی می توانم راه پیش ببرم
یا چنان آزاد که نیازی نداشته باشم تا زندگی
را با دیگری تقسیم کنم
و نمی خواهم چنان بر خود مسلط باشم
که نگویم
خواهان توام
نیازمند توامو همیشه دوستت دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:33  توسط سحر
|
افسوس ؛...افسوس که ندانستی و ندیدی که در ژرفای قلبم و در عمیق ترین نقطهء دلم ،عشق به تو پاک وصادقانه است،
تو ندانستی که من نامت را با وجود پر تلالو نور مهتاب مقایسه کردم تا با شبنم مهر،دلم را به هوایت شستشو دهم و درآسمان آبی عشق، پرنده های رویاهایم را به پرواز درآورم.
تو ندانستی در آن لحظه که می روی چشمانی منتظر بدرقهء راهت بود و در دل کورسویی از امید به بازگشت تو داشت..
حال که روزگارم به سردی رو نهفته ، چون ستارگان کور در غبار کهکشان سرنوشت می روم و از دیده پنهان می شوم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:26  توسط سحر
|
کویر تشنه ی باران است
من تشنه خوبی
به من محبت کن!
که ابر رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خار بیابان
بنفشه می روئید
وبوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست
چرا هراس؟
چرا شک؟
بیا که من بی تو
درخت خشک کویرم که برگ وبارم نیست
امید بارش باران نوبهارم نیست...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:21  توسط سحر
|
واقعا دوستت دارم
واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظررسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم
ولي درست در همين زمان هااست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درك كني
چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم
ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم
درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود
اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچك است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست داري
هركاهي ؛كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري
خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راههاي ممكن
عاشق تو هستم
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:14  توسط سحر
|
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند
نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:12  توسط سحر
|
حالمان بد نيست غم کم می خوريم
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم!!
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:58  توسط سحر
|
و تویی همان همیشه مسافربی گلایه و خسته از رفتن
تنها به دنبال یه مامن
می ترسی از این دل سپردن
پای خسته
چشم گریون
باز هم بی سر و سامون
وحتی آسمون هم یه ستاره بهت نمیده
ولی تو بازم ساکتی بی گلایه
و باز هم
تویی همان همیشه مسافر
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 20:45  توسط سحر
|
با همه ناباوری هایم تورا باور میکنم .
با همه تلاطم هایم با نگاهت ارام می شوم .
با همه دلتنگی هایم پشت سرت قدم برمی دارم
تا بتوانم امروز با تو باشم شاید فردا در تنهایی عشقم را باور کنی .......
گاهی آنقدر غرق آرزو میشوی که فراموش می کنی خود آرزوی کسی دیگر هستی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:33  توسط سحر
|
کویر تشنه ی باران است
من تشنه خوبی
به من محبت کن!
که ابر رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خار بیابان
بنفشه می روئید
وبوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست
چرا هراس؟
چرا شک؟
بیا که من بی تو
درخت خشک کویرم که برگ وبارم نیست
امید بارش باران نوبهارم نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:9  توسط سحر
|